اری تا شقایق هست زندگی باید کرد در دل من چیزی ست مثل یک بیشه ی نور/مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دور ها اوایی ست که مرا میخواند... *** ایا هیچوققت در سرزمین شادی ها بوده ای؟ جای که همه همیشه خوشحال اند؟ جایی که همه درباره ی شاد ترین چیز ها شوخی می کنند و اواز میخوانند؟ جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟ هیچ کس هیچ غمی ندارد ؟ و تا بخواهی لبخند و خنده است؟ من در سرزمین شادی ها بوده ام اگر بدانی چقدر کسل کننده است...!
داستاني را ميخواهم برايتان تعريف كنم مربوط به قرن ها و سالها پيش است. در زمان هاي بسيار قديم پادشاهي زندگي ميكرد كه همه چيز داشت.پول خانواده قدرت و... تنها حسي را كه نسبت به زندگي نداشت خوشبختي بود.روزي به فرماندهان خود دستور داد تا در شهر بگردند و يك نفر را پيدا كنند كه احساس خوشبختي ميكند و نزد شاه بياورند تا شاه لباسش را بپوشد و احساس خوشبختي كند.فرماندهان شاه شروع به گشتن كردند.اما هيچكس حاضر به همكاري با انان نميشد.گويي هيچكس در ان شهر احساس خوشبختي نميكرد. تا به يك پيرمرد فقيري رسيدند و در حال تماشاي غروب افتاب بود و لبخند ميزد.او با صراحت تمام گفت كه من ادم خوشبختي هستم.فرماندهان خوشحال شدند و با او را نزد شاه بردند.وقتي اين خبر به گوش شاه رسيد خوشحال شد و دستور داد تا فرماندهان لباس او را دربياورند و بدهند تا بپوشد اما ناگهان قلب پادشاه از حركت ايستاد.پيرمرد انقدر فقير بود كه حتي لباسي بر تن نداشت...!
در كوچه هاي در به دري بوديم با هق هق گرامي گريه و صحبت رفاقت ديرين شب همچنان ادامه ي شب بود دشت بزرگوار اواز ان پرنده ي شيرين را در پاي سرو هاي جوان مي خواند: _اي سوگوار ترين ياران خاك بزرگوارتن ايا صداي هميشه هاي شب در انحناي دره ي مجنون ها و اين سكوت صبوري ها كه از رديف تند علف زاران در كومه هاي حوصله ميپيچيد اينك مرا به مرثيه ميخواند؟ و در كوچه هاي در به دري بوديم شب همچنان ادامه شب بود وهيچكس نميدانست كه روز را به كدام اواز... خورشيد را به كدامين روز... (فروغ جاودانه)
سال ها پيش در يونانم سابقه اي برگزار ميشد كه طي ان بهترين نقاش را انتخاب ميكردن د.يونانيان زيبايي را دوست داشتندو سعي ميكردند در هرچيز بهترين را پيدا كنند. اين داستان درباره ي يكي از اين مسابقات است.هيچ كس نمي توانست بگويد كداميك از دو نقاش هنرمند بهتري بود.بعضي ها يكي و برخي ديگري را ترجيح ميدادند. پس تصميم گرفتند از پير مردي كه سال ها پيش خود يك نقاش معروف بود كمك بگيرند.پيرمرد وظيفه اي بردوش انها گذاشت و گفت كه هر يك يك تصوير واقعي از ديدگاه خود از زندگي را نقاشي كنند وبه انان 2ماه فرصت داد.دو نقاش رفتند و بعد از 2ماه هر يك با يك تصوير بازگشتند.همه مشتاق بودند كه ببينند كداميك برنده خواهد شد.ان پيرمرد مقابل پرده هايي كه در مقابل نقاشي ان دو بود ايستاد. به اولين نقاش علامت داد تا پرده را از جلوي نقاشي اش بردارد.جميعت براي او و نقاشي اش هورا كشيدند.نقاشي او تصويري از يك كاسه ي انگور بود و انقدر ابدار و رسيده ترسيم شده بود كه كه مردم نميتوانستند باور كنند كه انها واقعي نيستند.ناگهان يك دسته پرنده به سمت نقاشي امدند و به انگور ها نوك زدند و سعي ميكردند كه انها را بخورند! مردم كف ميزدند.اگر اين نقاشي انقدر خوب بود كه توانسته بود پرندگان را فريب دهد نقاش ان مطمئنا بايد برنده ميشد.نوبت به نقاشيدوم رسيد.پير مرد به او علامت داد تا نقاشي اش را كنار بزند.نقاش جوان لبخندي زد اما حركتي نكرد.داورگفت: نوبت توست.بگذار نقاشي ات را ببينم.اما نقاش همچنان ثابت بود.معناي كار او چه بود؟پيرمرد صبرش را از دست داد.رفت تا پرده را كنار بزند.ولي مثل اين بود كه نميتوانست انرا در دست بگيرد. رو به جميعت كرد و گفت:اينجا پرده اي نيست. پرده همان نقاشي است.درست شبيه يك پرده ي واقعي! جميعت مات و مبهوت مانده بودند.پير مرد وقتي به خود امد فهميد كه بايد برنده را انتخابكند.او چه كسي را بايد انتخاب ميكرد؟او رو به نقاش اول كرد و گفت:نقاشي تو انقدر خوب بود كه توانست پرندگان را به اشتباه بياندازد.سپس رو به نقاشي دوم كرد و گفت:اما نقاشي تو بهتر است چون چشم انسانهارا فريب داد.بنابراين برنده تويي.جميعت هوراكشيدند. ايا او بهترين نقاش رو انتخاب كرده بود يا نه؟
|
درباره من![]()
خدا نه براي خورشيد و نه براي زمين بلكه براي گل هايي كه برايمان ميفرستد چشم به راه پاسخ است....
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبتير 1390خرداد 1390 ارديبهشت 1390 بهمن 1389 نویسندگانmaryamپیوندها
ورود فقط برای +18
پیوندهای روزانه
کیت اگزوز ریموت دار برقی ارسال هوایی بار از چین خرید از علی اکسپرس مستر قلیون کاربران آنلاین: بازديدها : |